صورتی بدون صورتک...

 

 

تو بدنبالم نمی گشتی اگر از قبل مرا نیافته بودی

جلال الدین رومی

... روزی روزگاری گمشدۀ کوچکی بود... تنها... خیلی تنها... اگر چه توی جمع،... ولی تنها

آیا دنبال چیزی می گشت؟! خدا میدونه!

تنها همراهش، شهلا، عروسکش بود که با چشمهای آبی قشنگش ساکت، بهش گوش می کرد...

لحظاتی رو که بیشتر از همه دوست داشت، بعد از ظهرهای داغ تابستون بود... وقتی که همه در حال استراحت بعد از ظهرشون بودند و دو سه ساعتی می خوابیدند. اونوقت "گمشده کوچک" کنار حوض خونهٌ قدیمی پدربزرگش در رشت، می نشست . خودشو تو آب نگاه می کرد... به مدت زیاد... دو ساعت... سه ساعت...

حالا دنبال چه چیزی بود؟ کسی نمیدونه...

ولی افسوس! حضور دیگران جریان این خوشبختی رو قطع می کرد... و اونوقت بغض گلوشو می گرفت...

... ولی فرداش باز دوباره شروع می کرد...

با ایمان، تمام عشقش رو تو این کار می گذاشت، به امید اینکه شاید روزی این وعدۀ "شهلا" بتونه واقعیت پیدا کنه... ولی کی؟ هیچکس نمیدونه... فقط شهلا با لبخند مرموزش اونو به صبر دعوت می کرد...

صبر و باز هم صبر...

... اندوه تمام وجودم رو می گرفت و بعد تبدیل به گریه های بی دلیل می شد... کلمات دنیای کوچک من نمی تونستند اونچه رو که در وجودم می گذشت بیان کنند... تنها لطفی که خودش رو صمیمانه در اختیارم می گذاشت، لطف "اشک" بود که مثل سیل جاری می شد...

... چطور باید این صورتک ها رو که هر روز سنگین تر می شدند و در زندگی روزمره ضروری تر، تحمل می کردم و در عین حال با این چهرهٌ بدون صورتک که چهرهٌ "من یگانه" بود همدم می شدم؟

... چطور باید این دو رو آشتی می دادم؟

...فقط با پیمودن یک جادّۀ طولانی...

چه بیراهه ها که نرفتم و چه ناکامیها که ندیدم...

چه دفعاتی که در ناامیدی و سیاهئٌ خالی از زندگی نیافتادم...

ولی هر بار صدای "او" را شنیدم که از دوردستها می آمد:

ادامه یده... ادامه بده... جادّه همینه!