پدر بزرگ

 

 

... پدربزرگ زیر درختی نشسته بود و به گمشده کوچک نگاه می کرد که غرق در دنیای کوچکش با شهلای محبوب قدم می زد...
-آه ه ه ... بازم یک فرشته کوچولو که اخم کرده و دنبال شیطون می گرده....
گمشده کوچک نزدیک شد و پدربزرگ اونو بغل کرد و از جیبش یک قوطی کوچیک پر از آب نبات درآورد و جلوش گرفت:
-می دونی، تو این جعبه یک دونه راز هست! گاهی وقتا آدم حتی بدون دلیل تو چنگ ناراحتی و نگرانی می افته... ولی خیلی پیش میاد که یک دفعه یه چیز خوشمزه همه اونارو از بین می بره... درست مثل اینکه زندگی واسه همین یه چیز کوچولو با آدم قهر کرده بود... به محض اینکه اونو بهش میدی حالش خوب می شه! بیا! بیا چند تا از اینا بردار...
حالا بذار یه داستانی رو برات تعریف کنم... می دونی، مادربزرگ خیلی شیطونه! اگه بهت بگم که اون زندگی منو با همین چیزای خوشمزه نجات داده باورت نمیشه، ولی یک واقعیته...
... تو جوونیم1، زمانی که از مبارزین جنبش مشروطیت ایران بودم و در کنار دو رهبر جنبش یعنی "ستارخان" و "باقر خان" مبارزه می کردم، برای مدت دو ماه این دو نفر رو که مامورین مخالف دنبالشون بودند و می خواستند دستگیرشون کنند، تو همین خونه2 پنهان کردم. بعد هم مامورین به من مشکوک شدند و خوب منم چیزی نگفتم و خلاصه منو زندونی کردند... اون موقع رئیس زندون همه کاره بود و سرنوشت زندونی ها کاملاً تو دستش... اون حتی می تونست منو بکشه...
اینجا بود که همسر نازنین من و مادربزرگ عزیز تو، کلکشو به کار انداخت...
می دونی که مادربزرگ همیشه استاد شیرینی پزی بود، مثل الان... اون هر روز اول هفته یک سینی بزرگ از اون شیرینیهای خوشمزه ش درست می کرد و می فرستاد واسه رئیس زندون...
بعد از یه مدت کوتاه، بدون هیچ دلیلی منو آزاد کردند... هیچکس نفهمید واسه چی؟...
ولی یک هفته بعد یک روزی رئیس زندون واسه مادربزرگ پیغام فرستاد و ازش قرار ملاقات خواست.. و بعد هم در روز تعیین شده به همراه همسرش اومدند پیش مادربزرگ و رئیس زندون از مادربزرگ خواهش کرد که همسرش رو به شاگردی در شیرینی پزی قبول کنه...
خلاصه راز شیرینی های خوشمزه مادربزرگ منو از یک زندون انقلابی که به هیچکس رحم نمی کنه نجات داد. من فکر می کنم اگه تو موقع شیرینی پزی کنار مادربزرگ باشی، خیلی چیزا ازش یاد می گیری... هم شیرینی و هم چیزای دیگه...

---------------------------------------------------------------------