آرامش و طعم خوش زندگی که تشکیل دهندهً روزهای شیرینی پزی با مادربزرگ بودند، کم کم جرقه های کوچکی به زندگی می بخشیدند... و چشمان درشت و زیبای شهلا آنها را با دقت و ظرافت در خود حفظ می کرد. و گمشدهً کوچک کم کم نت های مرموز سکوت را می آموخت و در تاریکی شبهائی که گاهگاه با این جرقه ها روشن می شدند، مثل یک شهرزاد کوچک برای شهلا قصه می گفت

...خود را بگشا! آسمان گشوده خواهد شد